![]()
پست الکترونیک سرودهای سبز قبلی سرودهای سبز قبلی
شهریور 1390
دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشیو موضوعی سرودها
جستجو
پیوندها
فتوبلاگم!
فرادرماني امروز سايت تحليلي رستاك پایگاه خبری امیرکبیر آفتاب کودکان خیابانی توسعه پایدار نگاه نو گروه تخصصی طبیعت گردی ایران سفر ايراني ماساژ درماني آخرالزمان پرمايون ابتكار سبز حل آنلاين مسائل رياضي! Pics دكتر آرش نراقي وب سايت نقاشي كودكان و نوجوانان خياط باشي شهروند جهان باشيم فرنگيس فقط با يك كليك.. تي تي :: قالب ساز :: سرودهای روزانه
آتش سبز
پرنده آتش پشت صحنه ذهن من شمس من و خداي من جهان انسان شد و انسان جهاني روزنه از يادداشتهاي يك دختر ترشيده نقشه ترافیکی تهران تجربه بودن در اكنون آزاد كوه فلسفه علم ما و موچول مهربان تر از برگ تخته خاكستري پروازرابه خاطربسپارپرنده مردنیست عشق عرفان ادب و هنر قدرت تفکر و اندیشه تمام سرودها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرود سبز رویش
فطر رويش
![]() اگه تونسته باشي تو اين يكماهه با كمك جسمت و فضاي غالب بر روح جمعي،كمكي به شكستن پارادايمهاي ذهني و ريست كردن نرم افزارهاي وجوديت كرده باشي، امروز برات عيديه در جهت بازگشت به "فطرت آغازين" و مبارك ، وگرنه فرصتيست كه آمده است و رفته است بي آنكه "از تو " مبارك شده باشد. بادا كه هر روزمان عيد فطر باشد.... |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه نهم شهریور 1390 ساعت 13:24 |
عدم
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی افشین یداللهی |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در جمعه هفدهم دی 1389 ساعت 17:37 |
من ، تو ، او
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ساعت 19:32 |
چهارشنبه شب زدم به جاده ...پياده روي صبجگاهي تو جنگل...برگهاي رنگارنگ پاييزي ...صداي گنجشكها، رودخونه و سكوت و خلسه آفتاب ماسوله.... گفتم شايد ذهنم آروم بگيره....و وقتي برگشتم خونه....... فقط بعضي بود كه تركيد...چطور ممكنه كه ما بايستيم و نظاره گر اين باشيم كه يه جووني، يه انساني ، چارپايه رو از زير پاي يه نفر ديگه بكشه و تاب خوردن اونو بر طناب دار نظاره گر باشه؟؟؟!1؟؟؟ اصلا" بعد از اين واقعه ، اون آدم مي تونه زندگي... عادي خودشو داشته باشه ؟؟؟....!!!؟؟
|