تبليغاتX
سرود سبز رویش
سرود سبز رویش
فطر رويش


اگه تونسته باشي تو اين يكماهه با كمك جسمت و فضاي غالب بر روح جمعي،‌كمكي به شكستن پارادايمهاي ذهني و ريست كردن نرم افزارهاي وجوديت كرده باشي، امروز برات عيديه در جهت بازگشت به "فطرت آغازين" و مبارك ، وگرنه فرصتيست كه آمده است و رفته است بي آنكه "از تو " مبارك شده باشد.

بادا كه هر روزمان عيد فطر باشد....

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه نهم شهریور 1390 ساعت 13:24 |

عدم
پنجمين روز آفرينش، اثر استاد فرشچيان

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

                                                         من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

                                                         چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن،

                                     دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا

                                    از عمق چشمانم ربود

                                                                   وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

                                                                   آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

                                       من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

                                      چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 افشین یداللهی

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در جمعه هفدهم دی 1389 ساعت 17:37 |

من ، تو ، او
اين هم از ايميل يك دوست و برای امیر عزیز:

من ، تو ، او
من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا


من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت


معلم گفته بود انشا بنويسيد
موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت


من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود


معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت


من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار
توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن
بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش
بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد


سال هاي آخر دبيرستان بود
بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده


من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت
 

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت


من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود


من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه
آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه
براي اولين بار بود در زندگي اش
که اين همه به او توجه شده بود !!!!


چند سال گذشت
وقت گرفتن نتايج بود


من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود


وقت قضاوت بود
جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند


من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند


زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد


من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!


من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم


اما من و تو اگر به جاي او بوديم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ساعت 19:32 |

چهارشنبه شب زدم به جاده ...پياده روي صبجگاهي تو جنگل...برگهاي رنگارنگ پاييزي ...صداي گنجشكها، رودخونه و سكوت و خلسه آفتاب ماسوله.... گفتم شايد ذهنم آروم بگيره....و وقتي برگشتم خونه....... فقط بعضي بود كه تركيد...

چطور ممكنه كه ما بايستيم و نظاره گر اين باشيم كه يه جووني، يه انساني ، چارپايه رو از زير پاي يه نفر ديگه بكشه و تاب خوردن اونو بر طناب دار نظاره گر باشه؟؟؟!1؟؟؟ اصلا" بعد از اين واقعه ، اون آدم مي تونه زندگي... عادي خودشو داشته باشه ؟؟؟....!!!؟؟
چي كار داريم مي كنيم؟؟؟؟؟؟؟

نمي فهمم...نمي فهمم...نمي فهمم...!

احساس مي كنم به اندازه تمام تاريخ ، زخم به پيكر دارم ... اصلا"‌نمي تونم خودمو از اين واقعه جدا ببينم... فكر مي كنم اين يه امتحان قصاص و بخشش بود در روح جمعي جامعه ام... و براي خودم....در اين آيينه دارم خودمو مي بينم.... چه كسايي رو نبخشيده ام و چه بسا كاملا"‌هم محق باشم در موضعي كه دارم....و آيا كي مي تونم اونقــــــــــــــدر روحم رو بزرگ كنم كه از صميم قلب ببخشم....چون اصلا" دوست ندارم بازم در آيينه يه همچين تصويري ببينم.....

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در شنبه سیزدهم آذر 1389 ساعت 9:6 |